محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
131
تفسير قرآن صفى على شاه
بس است ما را خدا و خوب كارگذاريست ( 173 ) پس برگشتند بنعمتى از خدا و فضلى مس نكردشان بدى و پيروى كردند خوشنودى خدا را و خدا صاحب فضلى است بزرگ ( 174 ) جز اين نبود آنكه شيطان ميترساند دوستانش پس مترسيد از ايشان و بترسيد از من اگر هستيد گروندگان ( 175 ) و بايد اندوهگين نسازندت آنان كه ميشتابند در كفر بدرستى كه ايشان ضرر نميرسانند خدا را چيزى مىخواهد خدا كه نگرداند براى ايشان بهرهاى در آخرت و از براى ايشانست عذابى بزرگ ( 176 ) بدرستى كه آنان كه خريدند كفر را بايمان البته ضرر نميرسانند خدا را چيزى و براى آنها عذابى است پر درد ( 177 ) و بايد كه نپندارند البته آنان كه كافر شدند كه مهلت دادن ما ايشان را بهتر است براى خودهاشان مهلت نمىدهم ايشان را مگر تا زياد كنند گناه را و براى ايشانست عذابى خواركننده ( 178 ) نباشد خدا كه واگذارد گروندگان را بر آنچه شما برانيد تا جدا سازد پليد را از پاكيزه و نباشد خدا كه مطلع گرداند شما را بر غيب و ليكن خدا برميگزيند از رسولانش هر كه را ميخواهد پس بگرويد به خدا و رسولانش و اگر بگرويد و بپرهيزيد پس شما را مزديست بزرگ ( 179 ) آن كسان كه استجابت از خدا * خواستند اندر جهاد و در غزا با پيمبر بودشان پيوستگى * بعد از آن كز جنگشان بد خستگى وانكه احسان كرد و پرهيز از ضلال * مزد او باشد بزرگ از ذو الجلال گفت ايشان را همانا مردمان * مجتمع شد بر شما ناس اى مهان گشتهاند اعنى مسلمانان فزون * از شما خواهند ايشان ريخت خون پس بترسيد و بكين يكدل شويد * پيش از آنكه خوار و مستأصل شويد اين سخن شد باعث طغيانشان * مؤمنانرا هم فزود ايمانشان با پيمبر يكدل و يك رو شدند * ثابت اندر دين او با او شدند حسبنا گفتند يعنى كه خدا * بس بود ما را پناه از ما سوى آنكه شد در دين خود ما را دليل * هم بود در كارمان نعم الوكيل نيست حاجت بر كس او چون پشت ماست * خاتم اقبال در انگشت ماست اينچنين عزمى كجا باشد عجب * گر بنصرت گشت ايشان را سبب پس بفضل و نعمتى گشتند باز * از خدا كان بود دور از ناجواز نامد ايشان را بدى از قتل و ضرب * خوفشان در قلب اعدا بد بحرب تابع خوشنودى ايزد شدند * در شدايد ناصر احمد شدند وين بد از حق صاحب فضل عظيم * مؤمنانرا ثبت در لوح قديم يعنى اندر علم حق ايمانشان * بود ثابت و اعتلا و شانشان ميدهد تخويف شيطان لعين * اولياى خويش را از مؤمنين يعنى آنان را كه هم جنس ويند * در نفاق و بد دلى محكم پيند پس مترسيد ار در ايمان صادقيد * چون نترسيديد بيشك فايقيد آنكه ترسد از خدا او غالبست * كى ز تخويف شياطين هاربست هم مشو محزون نمايند ار شتاب * در نفاق و ارتداد و ارتياب زانكه چيزى بر خدا نايد زيان * از نفاق كفر و كين اين و آن خواست حق تا نبود اندر مقدرت * بهر ايشان بهرهاى در آخرت در نفى جبر و اثبات تكليف آيد اشكالى در اين باب اندكى * بر كسى كش نيست آگاهى يكى يعنى ار او خواست فاعل مضطر است * زانكه آب چشمه تيره از سر است خواست يعنى بود عالم حق بر آن * نى كه خواهد بهر مخلوقى زيان كى بفعلش صانعى خواهد ضرر * جز كه نكشد نقش پا را جاى سر جبر در افعال حق نبود درست * زانكه عالم بود و قادر از نخست هم بخلق خود رءوف از جزء و كل * زان بر ايشان كرد ارسال رسل تا كنند آگاهشان از رسم و راه * بر فضاى مه رسند از قعر چاه